ذخيره ي اطلاعات درحافظه
از داده هاي حسي تا ذخيره ي اطلاعات
حافظه حسي: آوردن اطلاعات به مغز: حافظه براي بقا ضروري است. ما انسانها بدون قدرت يادگيري،ذخيره و يادآوري اين كه چگونه بايد به خطرهاي محيط جواب دهيم،كجا بايد فرار كنيم يا بجنگيم و حتي چگونه فرار كنيم يا بجنگيم،شانس كمي براي زنده ماندن داريم. شناخت حافظه براي ما به گونه اي حياتي اهميت مي يابد. از لحاظ ظاهر،تفاوت كمي بين حافظه و يادگيري وجود دارد و اين دو آن چنان با ظرافت به هم مرتبط هستند كه مطالعه ي يكي مطالعه ي ديگري نيز خواهدبود.
استعاراتي براي حافظه
حافظه ي انسان ناديدني و نامحسوس است. در گذر زمان سه استعاره اصلي براي حافظه به وجود آمده است. يك ديدگاه, حافظه را يك عضله ي فكري مي داند كه هرچه از آن استفاده كنيد،قويتر خواهدشد. اين مطلب به ضرورت درست نيست؛ در حقيقت،حفظ كردن زياد مطالب ممكن است حتي توانايي حفظ كردن مطالب اضافي را كاهش دهد.
افلاطون مغز را به لوحي تشبيه كرده كه نقش روي آن حك مي شود. در اين ديدگاه, تمرين تجارب يا اطلاعات اين نقشها را قويتر يا عميق تر مي كند و به اطلاعاتي منجر مي شود كه راحت تر به ياد آورده مي شود. شايد اين مورد با بسياري از تجارب ما تطابق داشته باشد, اما توضيح نمي دهد كه چرا ما از وقايع عاطفي كه فقط يك بار آنها را تجربه كرده ايم يادآوري روشني داريم, يا چرا وقتي تمامي موارد يك فهرست را به طور يكسان تمرين و حفظ مي كنيم, مواد اول و آخر را سريعتر از موارد وسط به ياد مي آوريم. روشن مي شود كه دلايل يادآوري يا فراموشي پيچيده تر از تكرار تجارب هستند. طي چند دهه ي گذشته الگوي غالب حافظه يك الگوي پردازش اطلاعات بوده است. نقطه ي شروع ما براي شروع شناخت يادگيري و حافظه, قسمتي از الگو به نام حافظه ي حسي است. طبق برخي تخمينها 99درصد از كل اطلاعاتي كه مغز را بمباران مي كنند به محض ورود دور ريخته مي شوند. و دليل آن نامربوط بودن اغلب آنها مي باشد. سوال اين است كه مغز چگونه تصميم مي گيرد چيزي را نگه دارد يا دور بريزد. چه عواملي روي مغز تاثير مي گذارند تا به محركهاي خاصي اهميت بدهد و به بقيه ندهد؟
از پيام هاي حسي تا ادراك
تمامي داده هاي حسي به جز بويايي اول به تالاموس مي روند. داده ها از آن جا به بخش هاي ويژه اي از قشر مغز كه به پردازش تصوير, صدا, مزه يا لامسه اختصاص داده شده اند فرستاده مي شوند. اطلاعات هنگام حركت از گيرنده هاي حسي به محل پردازش, به نوعي تغيير مي يابند كه به يك درك تبديل مي شوند؛ يعني ما فوتون نوري يا موج صوتي را نمي بينيم بلكه يك تصوير يا صدا را درك مي كنيم و ادراك, در آن لحظه به طرز بي نظيري توسط ذهن درك كننده ي ما شكل مي گيرد. اختصاص دادن معنا به محرك هاي ورودي به دانش قبلي ما و آنچه كه ما انتظار ديدنش را داريم, بستگي دارد؛ تطابق داده هاي جديد با اطلاعات ذخيره شده را((شناخت الگويي)) مي نامند. اين شناخت آن قدر خوب عمل مي كند كه شما مي توانيد يك حرف را به هر شكلي كه باشد(b يا B, ب- ب)تشخيص دهيد. اما اگر قبلا حرف را نديده باشيد و ندانيد كه بيانگر چه چيزي است, آن گاه حرف b براي شما بي معني مي شود؛ چون, هيچ شناختي براي تطابق وجود ندارد.
منبع :ولف پاتريشيا،مغزوفراينديادگيري–ترجمه،داودابوالقاسمي